«تقدیم به خرم ترین زنان و مردان دیارمان که جنگ را با تک تک
سلول های وجودشان احساس کردند....
وبرای گرامیداشت چهارم خرداد روز بزرگداشت مقاومت و پایداری
شهر عزیزم دزفول»
_ بخواب، آرام
بخواب که خواب خوش ،رویای توست
حق توست...
بخواب و کفنت را خوب دورت بپیج!
.. که مرد من ،بیدار است
و تفنگش بر دوش!
بخواب ای بانوی رنگین شده به خون!
ای خضــــــــاب تو خــــــــــون
ای خــــــــــواب تو خــــــــــون
ای آب تــــــــــو خــــــــون
آرام کودکم ، که دیگر مرده است ،دشمن!
دشمن...اَه چه واژه ای...!!
چه رنجه ای می کشد بر روح!
اما
با وجود تو،دشمن شیر تر می شود!
ای اسوه ی هراس!
ای تمام معنای تفنگ یک سرباز
ای بانوی من!
ای مادر دلهره و اضطراب ها
چگونه می توان هراس تو را به تصویر کشید؟
یا به حرف نشست؟
آه، ای مردان تا به دندان غیرت...
با دشمن خون نوش
به چه می اندیشید؟
اینجا جنگ فقط یک معنی را به شهر می بخشد:
" جان برابر جان "
آری باید جان داد تا به جانت،به ایمانت و به تمام تقدست..
دست درازی نشود،
ای خرم دلیران! ای دلیران ایران!
ای بانوی من بخواب آرام،که خون تو در رگ من باز جاریست...
و مرد من بیدار است
پشت شهر با تفنگ خویش
استاده است...
تو کفنت را دور سرت گره کن!
و لالایی شهادت را در گوش نوباوگانت بنواز
بخوان از سرزمین،بگو از مام..
تا رشادت مردان پاک سرزمین من،ریشخندی شود بر تمام حماسه ها و فسانه ها
بگو تا معنی عشق باری دیگر مشام این دیار را پرکند و از این خاک سروها بپروراند!
و دشمن،این تجلی مضحکه ،بمیرد،نابود شود
" راستی یادمان باشد که : خرمشهر را خدا آزاد کرد "
و خدا یاور آزادگان است....
همین پنج شنبه ای که گذشت ، همین شب جمعه ای که به مناسبت میلاد بانوی
بزرگ اسلام ، بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیه شهرغرق در نور و شادی بود .
چه کسی باورش می شد که این فضاحت در حسینه ای جنب مسجد ساکیان در
دزفول اتفاق بیفتد!!
ما فقط نشسته ایم که ببینیم کجا هتک حرمت می کنند و اعتراض خود را از طریق
فضای سایبری اعلام می کنیم خوب است، ولی اگر بفهمیم که بیخ گوشمان چنین
اعمال رکیکی آن هم در حسینیه انجام می شود چه ؟آن موقع چکار میکنیم...!!؟؟
برگزاری مجلس لهو ولعب (عروسی با مخلفات بخواهم بیشتر توضیح بدهم شرم
دارم) آن هم در یک حسینیه آن هم جنب مسجد به کنار ولی اینکه این جشن را بانی
حسینیه بپا کند....آن هم به کنار، ولی گستاخی و حمله و فحاشی به مردمی که
رگ غیرتشان بالا آمده بود دیگر قابل تحمل نیست
وبلاگ "آخرین جرعه جام" از همین جا و چه در صحنه از این عمل وقیح منزجر
وخواستار اشد مجازات بانیان این هتک حرمت می باشد
دیگرگمان مبر که تو، به چشمم غریبه ای
آری برای من تو، همان، گمشده نیمه ای
سیب ازدرخت،افتاد بر زمین و تو،کشف شدی
من درحیرت وهبوت،که آمدی وحرف شدی
نگاه تو در دلم ،باز عقده های مانده به دل
حال این من وعشق و این دل مانده به گل
کاش لحظه ای ،به روی دلم،دررا تو "وا" کنی
کاش شیشه ی قلب مرا،روزی تو "ها" کنی
هرشب برای دیدار روی تو من نذر می کنم
وفرداش،خودم را کنار تو،هی فرض می کنم
من وتب و این تن لرزه های پی در پی
تو و خود خواهی واین دعاهای بی حاصل
ذکرپنجره های شهر،شده رسوایی دلم
و،تنم جار می زند کزین ماجرا خجلم
چه شد،اگر یک بار هم تو به من سیب بدهی؟
مرا ازین بهشت،این بار،تو بیرون ببری...
آوارگی اگر با تو باشد،بدان که می ارزد
حتم دارم که سر این عشق برتنم می ارزد
...:::...
دیگر به شهر غم زده ی من سفر نکن
ماندن هزار مسئله دارد خطر نکن
حالا که حرف آمدنت نیست لااقل
چشم ما را که خیره به در مانده تر نکن
با کیفر نیامدن و رنج آمدن
اندوه روزهای مرا بیشتر نکن
حالا که ابری است هوا آفتاب من
دیگر شب جدایی ما را سحر نکن
باران نبار بر تن پل های کاغذی
با گریه بعد فاصله را بیشتر نکن
“آرش فرزام صفت”
ازسالهایی که آرزوی معلمی را در سر می پروراندم خیلی می گذرد ولی هموز هم به این حرفه و به آدم هایی از این جنس علاقه و ارادت خاصی دارم. حالا قسمت نشد ما معلم شویم گردن مسئولین است ، من که به نوبه ی خود تلاشم را کردم ... .وقتی به عشق این حرفه ،رشته ی دبیری ادبیات را در دانشگاه انتخاب کرده و قبول شدم آن هم با رتبه ی 40 از میان 500 نفری که با من شرکت داشته بودند، خوب رتبه ی نسبتا خوبی بود و برایم جای بسی خوشحالی داشت ، از همان اوان تحصیل و دانشجویی خودم را پشت میز تدریس تصور می کردم ولی حالا میبینم که پایه های میز از اساس لق و کنده بوده!!!وآخرهم به دلم ماند که یکی این روز را به من تبریک گوید!!!
از آن ایام حدود7 سالی می گذرد و من هنوز هم به این امیدم که روزی آرزویم تحقق پیدا کند... هموز هم روز معلم قند توی دلم آب می شود و به یاد روزهای مدرسه می افتم که این روز چه آتش ها که به پا نمی کردیم، آخرش هم به پای عشق به معلممان تمام می شد و چقدر در این روز معلممان مهربان می شد (البته فقط تا پایان زنگ اول ,چنان اعصابش را به هم می ریختیم که از مهربانی خودش پشیمانش می کردیم).
من در زندگی ام مربیان و معلمین زیادی داشته ام که از همین جا به احترام تک تکشان قیام می کنم...اولینشان معلم کلاس اولم بود که هنوز هم بر خلاف بعضی ها ،من معلم کلاس اولم را خوب به خاطر دارم ،شاید هم به خاطر نسبتی خیلی خیلی دور بود که با ما داشت هنوز هم ارادتی خاص به ایشان دارم آخرین بار ایشان را 6 ماه پیش دیدم ،که ای کاش هیچ وقت ایشان را در چنین حالی نمی دیدم . مراسم خاک سپاری جوان ناکامش رضا بود که هرچه می گشتم پیدایش نمی کردم و در آخر با اشاره ی انگشت دوستم پیدایش کردم آنقدر شکسته وپژمرده بود که از بودن خودم مقابلش پشیمان شدم . آخرین استادی که من در دانشگاه داشتم نامشان به خاطرم نیست ولی درس کادآموزی بود که خیلی به من کمک کردند هر کجا هست خدا یا به سلامت دارش....
تا این اواخر مربی تعلیم رانندگی و یا حتی از آن نزدیکتر مربی باشگاه که هرکدام در آموختن به من سهم بسزایی داشته اند . همه شان را دوست دارم و دست تک تکشان را می بوسم
به قول فرمایش امیرالمومنین: هر کس کلمه ای را به من بیاموزد مرا بنده ی خود کرده
به یاد کودکی ام می نویسم: معلم عزیزم روزت مبارک
شعری زیباو ن"سبتا طنز" که خواندنش خالی از لطف نیست...
یاد بـــاد آنکه دلم عاشـق سرکار نبود
طفلکی از تو و عشق تـــو سر ِکار نبود
شیخ از حال دل من خبری هیچ نداشت
سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!
نقل مشروح خبرهــــــای دل رسوایم
باعث خجلت گوینــــده ی اخبار نبود!
عقل گه گاه به کــــــار دل من می آمد
اینچنین از لگد عشق تـــــو ناکار نبود
چت نمی کردم و از خرج نتم آخر ماه
کیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!
فرت فرت از لب لعل تو شکر می بارید
رطبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!
نرگس مست تو ای دوست تمارض می کرد
چشم بیمار تـــــو می دیدم و بیمار نبود!
می نهادم کپه ی مرگ خودم را راحت
بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود
پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند
چون مرا استرس “لحظه ی دیدار” نبود
رخت اسپورت مرا راحت جان بود و به سر
فکر دامادی و قرض کت و شلوار نبود!
در محــــــــل خیر سرم بچّه ی مثبت بودم
تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیگار نبود
فارغ از شعر و غزل سوت زنان می گشتم
کار من اینهمه با کاغذ و خودکــــار نبود
شاعرم کردی و احسنت که بی عشق رخت
هنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!
“سعید سلیمانپور”
...وخدیجه را ، زنی که تقدیر به جای همه ی محرومیت هایی که محمد (ص) در زندگی خصوصی داشت ، او را به وی بخشیده بود.محمد بیست و پنج ساله، پس از دوران یتیمی اش و چوپانی و سختی و فقر، در کنار خدیجه ی ثروتمندو چهل یا چهل و پنج ساله، هم با عشق یک همسر آشنا می شد و هم با ایمان یک همدرد و هم فکر و هم در او از سختی فقرو زندگی پناه می جست و هم در کنارش از محبت یک دوست برخوردار می شد و هم کمبودش را از محبت مادر،در نوازش ها و حمایت های بزرگوارانه ی اوتشفی می داد.
و اکنون محمد(ص) حامی اش،هم دم و هم دردش،نخستین گرونده اش ،بزرگ ترین تسلیت بخشش،و بالاخره مادر فاطمه اش را از دست داده ...
و فاطمه مادرش را.!
ایمان فاطمه به رسالت پدر زمانی جدی تر شده بود که پدرش دعوت خویش را این چنین آغاز کرده : - ای گروه قریش خودتان را باز خرید،من در برابر خدا، شما را از هیچ چیز بی نیاز نمی توانم کرد
- ای فرزندان عبدمناف،من در برابر خدا شما را از هیچ چیز نمی توانم بی نیازکرد
- ای عباس بن عبدمناف ، من در برابر خدا.....
- ای صفیه دختر عبدمناف.....
- ای فاطمه هرچه از ثروتم می خواهی ،بخواه، اما در برابر خدا تو را از هیچ چیز نمی توانم بی نیاز کرد. و فاطمه سرشار از شور و شوق و استواری پاسخ گفته بود:آری آری، ای عزیز ترین پدر ،ای گرامی ترین داعی.
شگفتا او را در برابر بزرگان قریش و شخصیت های بزرگبنی هاشم و بنی عبدمناف ، به نام خطاب می کند؟ او را؟یک دختر خردسال؟آن هم تنها وتنها او را از میان خانواده ی خودش.احساس کودکانه و محبت عاشقانه ی دخترک که بارها تکرار کرده بودکه هرگز عروس نخواهد شد و پدر را رها نخواهد کرد،رفته رفته تبدیل به یک پیمان آگاهانه ی جدی می شود؛رنگ یک مأموریت ومسئولیت به خود می گیرد.
نخستین سال های عمر او با نخستین سال های بعثت وسختی ها و شکنجه ها ی رسالت توأم است. فاطمه از همه ی فرزندان محمد(ص)برای تحمل سخت ترین مصیبت ها و کشیدن بار سختی هایی که رسالت بر دوش پدر نهاده اس ت ،شایسته تر است و خود به این سرنوشت آگاهی دارد و پدر و مادر نیز.
روزی خدیجه در آخرین روزهای عمربا نگرانی ازآیندهبه او رو می کند که :
پس از من دخترکم تو چه ها که خواهی دید، من امروز و فردا کارم در زندگی پایان می یابد و دو خواهرت زینب و رقیه ، در کنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام کلثوم سن و سال و تجربه اش خیالم را آسوده می دارد، اما تو فاطمهغرقه در سختی ها،آماج رنج ها و درد های پیاپی و روز افزون.
وفاطمه که خود گویی در کشیدن بار سنگین رسالت پدرش سهمی بر دوش گرفته پاسخ می دهد :
- مطمئن باش ، غم مرا مخور مادر. بت پرستی قریش ، تا انجا که بخواهد قریش را به طغیان می کشد و در آزار و شکنجه ی مسلمانان تا آنجا که بتواند به بی رحمی و قساوت پیش می رود وجان و دل مسلمانان درپذیرش این «شکنجه ی جلیل» شاد باد، و فاطمه سزاوارتر است که این شکنجه را بچشد،به آن اندازه که نعمت«دخترپیامبر بودن» به وی ارزانی شده است و برای برخورداری از محبت و اعزاز وی اختصاص یافته است....
و اکنون که محمد(ص) که پنجاه سال از عمرش می گذرد و حیاتش سندان همه ی ضربه های بی امان شده است،با فاطمه ،دخترش تنها زندگی می کند.اما نه ...، دست تقدیر، پسری را نیز با داشتن پدر ، به این خانه آورده است و کسی نمی داند که این تقدیر در پس پرده چه نقشی می بازد؟
علی
آری علی نباید در خانه ی پدر ببالد و بپرورد،اما باید از کودکی در کنارفاطمه باشد و در خانه ی پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت این کودک با سرنوشت این پدر و دختر پیوندی شگفت دارد...
ادامه ی مطلب موکول می شود به ایام ولادت پربرکت بی بی فاطمه ی زهرا...
لطفا منتظر باشید....
دلم خیلی گرفته..
دوستم تماس گرفت که به اتفاق خانواده اش میان خونمون...
خوب می دونم برای چی میان!می خواد خواسته شو برای چندمین بار ازم بخواد....
خدایا چه جوری بگم: نه ؟
خدایافردا توانایی گفتن حرف دلم رو بهم بده فردا....
خدایا چه کنم؟
کمکم کن خدای عزیزم....
اللهم عجل لولیک الفرج...
شهادت بی بی فاطمه ی زهرا به شیعیان و عاشقان آل الله تسلیت باد
آجرک الله یا مولا یا امام العصر
زبان حال امیرالمومنین:
الا ای چاه یارم را گرفتند
گلم ،عشقم ،بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دارو ندارم را گرفتند
دگر پروانه بال و پر ندارد
نه بال و پر که خاکستر ندارد
از آن کوچه گذر کن تا ببینی
که قرآن علی کوثر ندارد
مردم که همیشه این دخترلاغراندام وضعیف را در کنار پدر قهرمان و تنهایش می دیدند که چگونه طفل ، پدر را پرستاری می کند و می نوازد و در سختی ها با وجودش،سخنش و رفتار معصومانه و مهربانش او را تسلی می بخشد، به او لقب دادند: امّ ابیها(مادرپدرش).
.....
این انسان هم چه شگفت موجودی است :
وقتی آتش ایمانی نوین در روح ها مشتعل می شود و نهضتی خطیر در جامعه آغاز می شود وپای آزمایش و انتخاب می رسد و هرکسی ناچار می شود تا خود را امتحان کند وتکلیفش را با خودش قاطعانه معین سازد و با خود صریح و بی ریا شود،آنگاه شگفتی های ویژگی های آدمی،عظمت ها و حقارت ها،قدرت ها و ذلت های نهفته در درون او،آشکار می شود.اکنون در این حصار هولناک،که صبر وسکوت بر سه سال گرسنگی و تنهایی و سختی و پریشانی،سایه ی سنگینی افکنده است،کسانی هستند که مسلمان نیستند و در این انقلاب بزرگ خدایی- انسانی،سهیم شده اند و در حساس ترین لحظات تاریخ اسلام با کسانی چون محمد(ص)و علی (ع)واصحاب مهاجر هم صف و هم درد،در شهر نوش و راحتی وشادی،که ابر سیاه جاهلیت وارتجاع و بی دردی و بی شرمی بر سرش خیمه زده است ، چهره هایی به چشم می خورند که مسلمانند با «دامن های آلوده» و «دست های پلید»؛در مرتع امن و راحت خویش آسوده می چرندو تماشاگر یا بازیگر فاجعه اند.گرچه در«بطن هفتمشان» دین دارند و دین داران را دوست دارند و «واقعا روشن اند».
در این حصار،خانواده های بنی هاشم و بنی عبدالمطلب،سه سال از شهر و زندگی و مردم و آزادی و حتی نان بریدند. گاه نیمه شبی،پنهانی مگر مردی بتواند از دره بیرون آید و دور از چشم قریش و جاسوسانشان،خوراکی برای گرسنگان و منتظران زندان بدست آورد ویا احتمالا آزاده ای، خویشاوند یا دوستی، از سر مهربانی ،پنهان به آنان نانی برساند.
- سعدبن ابی وقاص که خود در اینجا حصاری بوده است نقل می کند که :چنان گرسنگی بی تابم کرده بود که شبی در تاریکی چیز تر و ملایمی را لگد کردم،بی اختیارآن را به دهانم فرو بردم و بلعیدم و هنوز هم که دوسال از آن روزگارگذشته است نمی دانم چه بود؟!!
درچنین شرایطی می توان در یافت که بر خانواده ی شخص پیامبرچه می گذشته است؛ولوتاریخ هم چیزی نقل نکند!
خانواده ی محمد(ص)،در این حصار،خدیجه است و دختر کوچکش فاطمه ؛ وخواهرفاطمه، ام کلثوم،که با خواهر دیگرش،رقیه ،عروس ابولهب بودند و پس از بعثت،برای آزاروتحقیر بیغمبردستور داد تا پسرانش هردو را طلاق دهند. اما عثمان که جوانی اشرافی و زیبا و ثروتمند بود،رقیه را به همسری گرفت و از نظر اجتماعی ، رفتارپلید ابولهب را پاسخ گفت. رقیه همراه عثمان به حبشه هجرت کرد و ام کلثوم که زندگی اش به هم ریخته،و سعادتش را فدای ایمانش کرده بود،اکنون حصار گرسنگی و وفادار ماندن به پدر بزرگوار و قهرمانش را در راه عقیده و آزادی ، برآسودگی در منجلاب خوشبختی و بی دردی و بر خورداری در خانواده ی ابولهب و در کنار عتیبه،شوی بداندیش مرتجعش ترجیح داده است.
خانواده ی پیغمبر،درمیان این جمع شرایطی خاص دارند.رئیس خانواده بار سنگین سرنوشت تلخ همه را بردوش می کشد.دخترش ام کلثوم،سامانش به هم ریخته و از خانه ی شوی به خانه ی پدر بازآمده.دختر دیگرش فاطمه،دختری است خردسال،یکی دو سه ساله و دیگری دوازده یا سیزده ساله!
و در عین حال با مزاجی ضعیف و روحی حساس وسخت عاطفی ؛ و همسرش خدیجه ،سخت فرتوت،در حدود هفتاد سال که سختی های ده سال رسالت همسرش و سه سال حصار و گرسنگی و شکنجه مداوم همسر و دخترانش ومرگ دو پسرش ،هرچند شکیبایی را از او نگرفته ولی توانایی را ازتنش باز ستانده و مرگ را هر لحظه پیش رویش می آورد.
ودر این حال گاه در خانه ی محمد(ص) گرسنگی چنان بیداد می کرد که خدیجه ی سالخورده ی بیمار که زندگی را همه در ثروت و نعمت گذرانده بودو اکنون همه را در راه محمد(ص) داده است ، پاره چرمی را درآب خیس می کرد تا دندان گیر شود...
......
ابوطالب و خدیجه هر دو،به فاصله ی کمی از یکدیگروفاصله ی کمی از روزهای آزادی می میرند. ابوطالب،محمد یتیم را بزرگ کرده بود وکمبود محبت پدر و مادر و جد مهربانش عبدالمطلب را با نوازش ها و مهربانی های فوق العاده اش جبران می کرد،محمد جوان را پشتیبان و نگه دار بود و برای او دردستگاه خدیجه کاری یافت و در آخر او بود که در ازدواج محمد با خدیجه برایش پدری کرد.... .
ادامه دارد....
پایان بخش سوم....
| Design By : RoozGozar.com |

